صد و چهل و ششم ـ چند تا پاراگراف، برای محمد - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 1:53
سلین: اگه از خونواده و دوستات هیشکی خبردار نشه که مُردی، انگار واقعاً نمُردی. پیش از طلوع (1995) هیچ وقت جور نشد بیام استانبول، هنوزم نشده. یه بار دعوتم کردی بیام پیشت، گشتوگذار. گفتم محمد! خوشم نمیاد بیام خونهت آویزونت بشم، که آب پاکی رو ریختی رو دستم: «این همه هتل و هاستل قشنگ و لاکچری تو استانبول...
صد و چهل و هفتم ـ یزدان - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 1:53
صبح و شب بخونم و بنویسم. بخونم از آدمایی که نیستن. بنویسم از آدمایی که رفتن. بنویسم: دوستی که بمیره چیه؟ یه دوستِ مرده؟ نه. دوستی که بمیره دیگه هیچی نیست. مجموعهای از وقایع که اشتراکاً توی چند تا ذهن ثبت شده: خاطره؟ نه. دستبالا کلمه. جمله. نوشتهای که نمیشه بهش گفت داستان. شاید یادداشت یا گزارش. دوست...
صد و چهل و سوم ـ قراره کلی رنگ قرمز استفاده کنم - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 4:54
بچه که بودم عاشق ریاضی بودم، اما یاد گرفتنش برام سخت بود. از مداد رنگی و نقاشی کشیدن خوشم نمیومد، اما زیاد نقاشی میکشیدم. موقع نقاشی کشیدن خیلی تمرکز میکردم. یه بار یه انارو گذاشتم توی بشقاب و گفتم میخوام بکشمش. هفت یا هشت سالم بود. بشقاب رو بردم گوشه پرتترین اتاق خونه و با دقت به همه جای انار نگاه ...
صد و چهل و چهارم ـ مرتضا کاوازاکی - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 4:54
فرهاد: .... چند خاطره دارم که هرگز به کسی نگفتهام. علاقهمند به داشتن بچه و علاقهمند به نداشتن بچه. علاقهمند به تشکیل خانواده، به شکلی که صدای حرفها و سروصدای قاشقچنگالها بپیچد به بیرون از خانه. علاقه بسیار به آشپزی برای مادرم و برای یک نفر دیگر. همیشه قبل از هر چیزی را به بعدش ترجیح دادهام. دست راست...
صد و چهل و پنجم ـ گریز به مرکز - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 4:54
ساعت ششِ عصره. هوا کثیف و گرفتهس و هنوز تاریک نشده. چشمام میسوزه، گلوم میسوزه، باد شدیده و صورتم یخ زده. زمستون چرا این قدر داره کش میاد؟ فروردین تموم شده و وسط بهاره، اما ظاهراً تقویم من میلادیه و تعطیلات سال نو وسط زمستون تموم میشه. هر چقدر لباس بپوشم گرمم نمیشه. شاید منبع سرما خود من باشم، مثل یه...
صد و بیست و هشتم ـ آقا احمدپور - تاریخ: 1399/3/20 ساعت: 5:25
یه نوافن چهارصد خوردم، یه زاناکس، یه لیوان شیر و چند قاشق مربای توتفرنگی، پس خیلی فرصت فکر کردن و نوشتن ندارم. کاش همه آدما مثل تبلیغات تلویزیونی عاشق همدیگه بودن و همیشه در حال بگوبخند و خوشگذرونی
صد و بیست و نهم ـ ستاره(ها) - تاریخ: 1399/3/20 ساعت: 5:25
بعد اومدم یه طور دیگه به ماجرا نگا کردم: من که شبا نمیخوابم و دیگه کنار اومدم با این وضعیت، باید یه کارایی بکنم که فقط اونایی که شبا بیدارن میتونن انجام بدن. یکی از ایدههام این بود که راه بیفتم توی
صد و سیام ـ اصغر - تاریخ: 1399/3/20 ساعت: 5:25
از آدمایی که واسه ارتش و سپاه کار میکنن خوشم نمیاد. بابای خدابیامرز اصغر مثل خودش همیشه شوخیای بیمزه میکرد... آخرم نفهمیدیم چیکاره بود، فقط میدونستیم واسه سپاه کار میکنه؛ داشت با اصغر و دو تا دخ
صد و بیست و پنجم ـ خسرو - تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 22:48
چند بار پشت سر هم پلک میزنم و به طبقههای کتابخونه نگاه میکنم. هر چیزی که روی قفسهها هست چپوراست میشه... مثل زلزله، اما یه خرده نرمتر و آرومتر. مثل اون دفعه که سنگینترین کتابی که رو قفسهها بو
صد و بیست و ششم ـ رضا رحمانی - تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 22:48
تایلر داردن: فقط وقتی همه چیزمونو از دست داده باشیم، آزادیم که هر کاری دوست داریم بکنیم. باشگاه مشتزنی (۱۹۹۹) آدمای زیادی رو دیدم که برده خواستههای دیگران هستن: رییس و مرئوس، دوست و خوانواده، زن
صد و بیست و هفتم ـ فریبا، فرزان و حسام - تاریخ: 1399/2/16 ساعت: 22:48
فریبا مثل همیشه و حتا بیشتر از همیشه آرایش کرده، شلوارِ مشکی چسبون پوشیده و بلوز مشکی؛ به نظرم همیشه یه طوری لباس میپوشه که بعد از مهمونی همه دربارهش صحبت کنن. توی مهمونیا وقتی میبینم چند نفر لباس
صد و بیست و سوم ـ احسان رضایی - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 2:54
تا حالا چند باری شده که شب بیرون از خونه خوابیدم؛ عجیبترینش اون شبی بود که رفتم پارک دانشجو: هر چی میگذشت سردتر میشد لعنتی. دهپونزده نفر دیگه مثل من اومده بودن برای خوابیدن که مشخص بود بعضیاشون هر
صد و بیست و چهارم - امیر ارسلان - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 2:54
داداشمون امیر ارسلان وسایل و تجهیزات اسکیشو زدهبوده زیر بغلش و رفتهبوده ارمنستان اسکی کنه: «چون پیستای این جا رو به خاطر کرونا تعطیل کردن». میگم حالا تو این اوضاع رفتی اون جا اسکی کنی... اوکی، چرا
صد و بیست و یکم ـ شایان اسوپه - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 21:06
دبیرستان که بودیم شایان بچهی شادوشنگولی بود، کاری به کار کسی نداشت و درسش افتضاح بود؛ جاش اون طرفِ کلاس، روی نیمکتِ چسبیده به پنجرهی رو به خیابون بود؛ روزایی که میخواستیم زنگ آخر از مدرسه فرار کنیم
صد و بیست و دوم ـ [جواد،] ملی و راههای نرفته - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 21:06
از چند هفته پیش که فربد برگشت سوییس هر روز حالم بدتر شد، اما سعی میکنم خیلی ناراحت نباشم که حال بقیه رو خراب نکنم؛ هر روز میرم سلمونیِ باباش اما هیچیبههیچی، میشینیم دریوری میگیم درباره محله و ا
صد و نوزدهم ـ ماجرای مشکوکِ آقای تابش - تاریخ: 1398/10/7 ساعت: 12:35
مستقل که شدم باز چند بار خونه عوض کردم. از شیخفضلالله که بندازی به سمت غرب و یه بیستدقیقه نیمساعتی به سمت کرج رانندگی کنی میرسی به یه محلهای به اسم «ورداورد» که خارج از تهران و کنار جاده کرجه. د
صد و بیستم ـ در ورداورد - تاریخ: 1398/10/7 ساعت: 12:35
چنس: گذشته، آدم رو زمینگیر میکنه. گذشتهی آدم تبدیل به یه مرداب میشه که باید موشکافی بشه. حضور (۱۹۷۹) ورداورد جای خاص و عجیبی بود؛ یه جایی مث بهزیستی داشت که توش معلولارو با یه روشایی تربیت می
صد و هفدهم ـ سمیه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:57
الوی سینگر: حس میکنم آدما یا زندگیِ وحشتناکی دارن یا خیلی بدبختن و فقط همین دو تا دستهبندی وجود داره. اونایی که زندگیشون وحشتناکه مثلِ... چمیدونم... آدمای نابینا و فلج و این جور آدما، که اصن نمی
صد و هجدهم ـ بابام - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:57
علی: خونه به غایت بهدردنخور بود، حیاط بهدردنخور و کروکثیفی داشت که بیشتر کاشیهاش شکسته بود و پلههای زشت و بهدردنخور. خونهی افتضاحی بود و ما اصلن به زندگی کردن تو چنین خونهای عادت نداشتیم. همه
صد و پانزدهم ـ نورانه و فرشاد، هانیه و میلاد - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:37
فرشاد میگه تو هنوز بچهای، روانپزشکم میگه فکر و خیال زیاد داری و دندونپزشکم میگه دندونات مثل یه آدم پنجاهشصت ساله میمونن. فرشاد آدمِ مهربونیه، اگه بفهمه غمگینم میگه بریم کوه پیادهروی؛ اون جا