هفتاد و هفتم ـ رها
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 5:40
احتمالن چون از شوهرش خیلی خوشگلتر بود و همه هم اینو می دونستن، به خودش این اجازه رو می داد که جلوی غریبه و آشنا اون طوری با شوهرش برخورد کنه؛ مدرکشو که از اون دانشگاه جادوغ آباد گرفت دیگه خدا رو بنده نبود... بعدم رفت تو کار نتوورک مارکتینگ و از فروش تیبگ و دمنوش و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه به دانشج...
هفتاد و هشتم ـ نرگس
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 5:40
نرگس آدم متفاوتی بود؛ به گمونم فقط به خاطر این از همدیگه خوشمون میومد که با همدیگه خوب حرف می زدیم و خوب به حرف همدیگه گوش می دادیم، وگرنه این طوری نبود که از نظر اخلاقی خیلی شبیه همدیگه باشیم؛ می تونستم باهاش درباره چیزایی حرف بزنم که با خیلیای دیگه نمی تونستم؛ آدم شفافی بود احساسات و عقایدشو راحت ...
هفتاد و نهم ـ فاضل
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 5:40
یکی از مهم ترین دلایلی که شب ها نمی تونم درست بخوابم اینه که کابوس می بینم (یا می ترسم که کابوس ببینم؟) و از پرتکرارترین کابوس هام - بدون شوخی - اینه که صبح از خواب بیدار شدم و دوباره باید برم پشت میزهای کلاس درس بشینم. رفتن به مدرسه برای من، فارغ از اتفاقات بامزه و خنده داری که توی مدرسه می افتاد، ...
هشتادم ـ سیگارِ بهمن، آدامسِ موزی، پدربزرگ
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 5:40
به تجربه فهمیدم که آدم ها بیش از این که شبیه پدر و مادرشون بشن، شبیه پدربزرگ ها و مادربزرگ هاشون می شن؛ احتمالن اگه یه دانشمند یا متفکر بزرگ بودم می تونستم با دلایل علمی یا منطقی این پدیده رو توضیح بدم، اما الان که روی تختِ خوابم - که بخش هایی از محور ایکس و وای و زد از مکان هندسی اتاق رو اشغال کرده...
هشتاد و یکم ـ مُنیره
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 5:40
مارک رنتون: زندگی رو انتخاب کن. یه شغل انتخاب کن. یه مهارت انتخاب کن. یه خونواده انتخاب کن. یه تلویزیون لعنتیِ بزرگ انتخاب کن. لباس شویی، اتومبیل و دربازکنِ برقی انتخاب کن. سلامتی، کلسترول پایین و بیمه دندون پزشکی انتخاب کن. یه خونه انتخاب کن. دوست انتخاب کن. نشستن روی اون صندلی، تماشای نمایش های مس...
هشتاد و دوم ـ فرامرز
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 5:40
بِگبی: یه بار دیگه با من شوخی کنی از وسط نصفت می کنم! فهمیدی؟ رگیابی (۱۹۹۶) هزار جور ماجرا داشتیم با فرامرز؛ بچه محلمون بود، اما پدرش اجازه نمی داد که توی مدرسه های معمولی محله درس بخونه؛ فرامرز همه پایه های تحصیلی رو توی مدارس خوب مرکز شهر درس خوند؛ ما تا مدت ها فکر می کردیم که فرامرز قراره از نظر ...
هشتاد و سوم ـ حسام
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 5:40
سیک بوی: شخصیت... منظورم اینه که شخصیت از همه چی مهمتره، مگه نه؟ شخصیت باعث میشه یه رابطه سالها ادامه پیدا کنه؛ مثل هروئین... هروئینِ لعنتی خیلی شخصیت بزرگی داره... رگیابی (۱۹۹۶) حسام گندهترین آدمیه که تا حالا از نزدیک دیدم. عاشق رستورانگردیه و میدونه که بهترین غذاها رو کجاها میشه با منصفانهترین قیم...
هشتاد و چهارم ـ مهدی
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 5:40
تامی: این بِگبی واقعن دیوونهس پسر! ولی خب از طرفی... رفیقمونم هست! رگیابی (۱۹۹۶) انگار یه کلاه از برف و یخ گذاشتم رو سرم: کلمهها کنار هم قرار میگیرن، اما قبل از این که جمله ها شکل بگیرن، منجمد میشن و از بین میرن. زمستون چیز غریبیه: اگه خوب باشی بهترت میکنه، اگه حالت خراب باشه، سوز سرما نابودت میکنه....
هشتاد و پنجم ـ حدیثه و جاریهایش!
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 5:40
مارک رنتون: ... و فقط برای یه لحظه، حس خیلی خوبی داشتم... انگار همه با هم یه حس مشترک داشتیم؛ انگار همه با هم دوست صمیمی بودیم؛ یه لحظهی خیلی خاص بود؛ همچین حسهایی میتونه عمیقاً آدم رو تحت تأثیر قرار بده... اما این لحظهها هیچ وقت خیلی طولانی نیستن.... رگیابی (۱۹۹۶) به گمونم حدیثه هیچ وقت خیلی از من ...
بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت ششم
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 4:51
نتیجه کنکورو خودم دادم بهت بیرون بودی آره تو دادی یادمه... رفته بودم بسکتبال با دوستم فکر کنم قهر بودیم با هم آره ترم اول که رفتی دانشگاه با هم رابطه داشتیم تا قبل از قبول شدن من که باز به هم زدیم از بچه های دانشگاهتون تعریف می کردی فیسبوک اون موقع تازه مُد شده بود من خودم نداشتم ولی از طریق فیسبوک ...
بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت هفتم
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 4:51
دراپ باکس هم همین موقع ها بود ساختیم یه بار من یه مدت زیادی آنلاین نشده بودم تو کلی آهنگ گذاشته بودی توش وقتی دیدم گفتم دراب باکسو پاک کنیم دیگه آنلاین نشیم چند ماه آنلاین نشدیم یه شب اومدم اسکایپ، دیدم آنلاینی تو گفتی تا یه مدتی، مثلن تا شیش ماه چت نکنیم فلان روز هم قرار گذاشتیم که دوباره چت کنیم ت...
بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت هشتم
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 4:51
چه فایده داره الان این کارا؟ وبلاگو می گی؟ همه چی؛ این که برگشتیم عقب داریم مرور می کنیم... دوس دارم یه روایتی داشته باشم از اتفاقایی که افتاد و از زندگیم کلا؛ گفتم اگه دوس نداری این قسمتایی که مربوط به تو می شه حذف می کنم... من منتظر موندم که ازت اجازه بگیرم اجازه گرفتنش که چرته مثل فیلم و داستانه ...
بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت پنجم
-
تاریخ: 1396/6/16 ساعت: 23:07
چطوری ادامه بدم تو وبلاگ؟ نمی دوم... قسمت قسمت اگه بخوای ادامه بدی می شه از وقتی که پیام دادی که دانشگاه قبول شدی تا ازدواج کردنت این که خیلی زیاده زیاد نیست خیلی یک نواخته ... چتای قبلنا رو که می خونم حالم به هم می خوره خیلی لوس بوده چرا می گی لوسه؟ لوس که هست، ولی خب بچه بودیم دیگه، مقتضای سنمون ب...
بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت چهارم
-
تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 23:48
چقد التماس کردم چقد ذلیل کردم خودمو چی شد که بالاخره عکس فرستادی واسهم؟ اولین عکسی که فرستادی فک کنم همونی بود که رو سرت آشغال پفک بود فک کنم اون عکس منو جادو کرد عکس عجیبی بود تو زیاد عکس نمی فرستادی خب اون موقع حساس بودم نمی خواستم اذیتت کنم اصلن خیلی از حساسیتهامو الان نمی فهمم واسهم عجیبه که یه ...
بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت دوم
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 3:24
وقتی اولین بار اومدی تهران اون موقع هنوز با هم تلفنی صحبت نکرده بودیم فقط پیامک و چت بود باورت می شه؟ نه خب باور کن تابستون بود چند ماه بعدش من رفتم شمال اردو یه مدت بود که شبا تا صبح با هم چت می کردیم شب قبل از این که برم شمال تا صبحش داشتیم چت می کردیم اون موقع مسافرت رفتنامون خیلی جالب بود شبای ق...
بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت سوم
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 3:24
یه بارم اومده بودی تهران نمی دونم با کی اومده بودی ولی با همدیگه قهر بودیم من پیام دادم که می خوام ببینمت ترمینال خاوران باهام قرار گذاشتی سه شنبه بود بارونم میومد وقتی دیدمت گفتی چرا اومدی؟ گفتم خب تو گفتی می خوای ببینیم همدیگه رو تو پیاده رو وایساده بودیم حرف می زدیم گفتی چرا دیروز نیومدی؟ ... شبش...
شصتم ـ عرفان
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 22:48
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت اول
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 22:48
یه متنی هست تو کتاب «پاییز فصل آخر سال است» درباره چَت کردن؛ خوندیش؟ نه خیلی خوب توصیف کرده بود پیداش کنم می فرستم برات باشه «خوبی چت همین است. هر وقت بخواهی، چیزی میگویی و هر وقت نمیخواهی، نمیگویی و بی خداحافظی گم میشوی. میتوانی با بغض بخندی و هیچکس نفهمد داری گریه میکنی. میتوانی جواب حرفی را که دو...
پنجاه و هفتم ـ پارسا
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:25
پارسا از بچه محلا بود، رفیق یاسین بود و بعد از یه مدتی به گروه موسیقیمون اضافه شد؛ همسن و سال بودیم ولی هیچ وقت با همدیگه توی یه مدرسه نبودیم؛ قیافه و هیکلش شبیه لوک خوش شانس (کارتونش) بود؛ با این که خودش و خونوادهش درگیر یه سری مشکلات اقتصادی پیچیده شده بودن، همچنان مثبت اندیش و صبور بود؛ مثل لوک خ...
پنجاه و هشتم ـ زهرا و چراغ[هایِ] جادو!
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:25
زهرا تپل و قدکوتاه بود و عاشق همسرش بود؛ هر دو خیلی کمحرف و خجالتی بودن و من هر وقت میدیدمشون، از خودم می پرسیدم که این دو تا اصلن با هم حرف هم می زنن؟ هر دو دانشجو بودن و توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن: به غیر از دو سه تا پنجره خیلی کوچیک که به حیاط خونه باز می شد، توی خونهشون هیچ منفذ دیگهای ب...