سی و دوم ـ حسن معرکه! - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:09
یه بار دیگه تأکید می کنم: به نظر من اگه آدم عاشق یه نفر می شه به شکل خیلی افراطی و یا از یه نفر خیلی متنفر می شه، تنها دلیلش اینه که هنوز اون آدم رو خیلی خوب نشناخته و تا وقتی آدم یه نفر رو خیلی خوب نشناسه، نظرش درباره اون اعتباری نداره؛ باور کنید این چیزی که الان گفتم خیلی مهمه و توی این بیست و پن
سی و سوم ـ داوود - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:09
داوود چند سالی از من بزرگ تر بود و من فقط در حد سلام علیک باهاش رابطه داشتم؛ البته چند تا از دوستای صمیمیش رو می شناختم و از طریق اون ها ازش مطلع بودم؛ آدم خوش اخلاق و محترمی بود، چند تا اختراع ثبت کرده بود و می خواست یه روزی اختراعاتش رو به تولید انبوه برسونه، اما شغل اصلیش دلالی خودرو بود و از ای
سی و چهارم ـ امین - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:09
امین فرزند چندم یه خانواده ثروتمند اصفهانی بود و به نظر من، که یکی دو سالی همکارش بودم و روزی شیش هفت ساعت می دیدمش، دو تا ویژگی خیلی مهم داشت: اول این که به شدت اعتقاد داشت که آدم می تونه هر کاری که بخواد انجام بده؛ خودش تعریف می کرد که وقتی هشت سالش بوده و شنا بلد نبوده، یه روزی با باباش رفته است
سی و پنجم ـ علی سوییچ! - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:09
هیچ وقت خدا خونه نبود و از همه ما بیشتر ولگردی می کرد؛ بهش می گفتیم علی سوییچ، چون می تونست در و صندوق همه ماشینارو بدون کلید باز کنه: از رنو پی کی تا سمند، شرط بندی می کرد و در ماشینا رو باز می کرد؛ البته واقعاً بچه خلافی نبود، فقط خیلی شیطون و کنجکاو بود؛ لاغر و قد بلند بود و با این که وضع مالی خ
سی و ششم ـ کریستوفر مک کندلز - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:09
از اون موقعی که یادم میاد توی زندگیم با مفهوم شادی مشکل داشتم و همیشه درباره فلسفه شاد بودن و معنی شادی فکر می کردم. هیچ وقت شاد بودن برام ارزش نبوده و هیچ تلاشی نکردم که شاد یا شادتر بشم. وقتی به فهرست شاد کننده ها نگاه می کنم، به نظرم چیزهایی که باعث شاد شدن آدم ها می شن بسیار گذرا هستن و پرداختن
سی و هفتم ـ سفید گلی! - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:09
آخر نفهمیدیم چرا دخترای دانشگاه بهش می گفتن سفید گلی! اسمش رضا بود و وقتی موهای فرفریش بلند می شدن شبیه این تصویر از باب راس می شد؛ اصالتا لُر بود و خیلی روی این قضیه حساسیت داشت؛ خیلی نمی تونست با بقیه هم دوره ای ها ارتباط برقرار کنه و معمولا مورد تمسخر بچه ها قرار می گرفت؛ ولی من همیشه از شخصیت و
سی و هشتم ـ میثم - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:09
میثم بچه محلمون بود و یه هفت هشت سالی از ما بزرگتر بود؛ خوش اخلاق و بامزه بود و وقتایی که میومد باهامون فوتبال بازی می کرد حسابی بهمون خوش می گذشت. میثم دو تا داداش کوچیک تر از خودش هم داشت که همسن و سال ما بودن ولی خیلی زیاد از خونه بیرون نمیومدن؛ از قدیمی های محله مون بودن و خیلی آبرومندانه و ثرو
سی و نهم ـ فربد - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:09
فربد خیلی درس خون بود؛ این اواخر که ایران بود روزی شونزده ساعت درس می خوند. هفته ای یه روز میومد بیرون از خونه و دانشگاه و یه سری به بچه ها می زد؛ به هیچ عنوان تلفن یا پیام کسی رو جواب نمی داد. کارشناسی ارشدش رو توی رشته ستاره شناسی دانشگاه شریف با معدل بیست تموم کرد و با یکی از دانشجوهای دکترای دا