پنجاه و نهم ـ فرهاد - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:25
فرهاد باهوش و کنجکاو بود. دو سال توی دبیرستان با فرهاد روی یه نیمکت نشستم (ما همیشه میزای جلوی کلاس رو پر می کردیم. تجربه بهمون ثابت کرده بود که نیمکتهای اول بهترین جا برای انجام همه کارهای مخفیانهس!)؛ بور بود و اصلالت شیرازی داشت؛ خودش تعریف می کرد که پدرش وقتی فقط ده سالش بوده، تنهایی و بدون اجازه...
پنجاه و چهارم ـ مِتی طَیّب! - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 11:30
به استثنای وقت هایی که برای مادرم یا سارا ساز می زدم، هیچ وقت توی زندگیم احساس نکردم که نوازنده خوبی هستم یا استعداد خاصی توی موسیقی دارم که مثلاً در حال تلف شدنه. اوایل که یه دَلَنگ و دولونگی یاد گرفته بودم، هر وقت هزار تا مهمون میومد خونهu200eمون، همین جوری که همه نشسته بودن و داشتن با هم صحبت می ...
پنجاه و پنجم ـ پروین - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 11:30
موکاچینو رو می ریزم توی آب جوش و داخل یخچال دنبال یه چیزی می گردم که باهاش بخورم: هیچی نیست، مطلقن هیچی. درب یخچال رو رها می کنم و مثل یه زامبی منتظر می مونم که خودش بسته شه. پروین روی در یخچال با ماژیک نوشته: «روغن، سفره یهبارمصرف، گلدان بزرگ» پروین همسرمه و به نظر من یه زن معمولیه و مثل همه زنه
پنجاه و ششم ـ پومودوروی بی کلک: آهو - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 11:30
از پارسال که فهمیدیم احتمالن هیچ وقت بچه دار نمی شیم، زندگیمون از حالت معمولی خودش خارج شد: به غذاهامون طعم حسرت اضافه شده بود و دیوارها و درهای خونه، حسرتیرنگ (!) شده بودن. من زود خودم رو جمع و جور کردم ولی با پروین هیچ کاری نمی تونستم بکنم. مادرم، که بدون شک دوستداشتنیترین زن دنیاس، خیلی زود
پنجاهم ـ طاها - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 22:49
قبل از نوشتن درباره طاها: اول این که برای این که بدونید چقدر وبلاگنویس مخاطبمحوری هستم، گزینه «دنبال کنید» رو بالای وبلاگ اضافه کردم (منّتی نباشه!) و توی همین دو سه روزه تأثیرش رو دیدم! البته نمی دونم که بیشتر شدن خواننده ها واقعن به نفعم هست یا نه؟ مثلا متوجه شدم که یه بزرگواری اومده توی وبلاگ و
پنجاه و یکم ـ یونس - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 22:49
یونس به طرز احمقانه ای سعی کرد سر من کلاه بذاره، من البته مچش رو گرفتم و بعد باهاش قطع رابطه کردم، به هر حال دوست داشتم اون کارا رو نکرده بود و از ایران نرفته بود؛ خیلی دربارهش نمینویسم چون وقتی بهش فکر می کنم خونم به جوش میاد؛ با هم صمیمی بودیم و چهار پنج سال از رفاقتمون گذشته بود؛ آدم خوشمشربی
پنجاه و دوم ـ حسین - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 22:49
اون موقعی که یه بچه دبیرستانی بودم و چند سال مونده بود که به سن قانونی برای گواهینامه گرفتن برسم، بعضی وقتا که بابام زودتر از روزای دیگه میومد خونه، در اتاقم رو می زد، وارد می شد و می گفت: «بچه جان! تو نمی خوای این ماشین رو ببری بیرون و با چند تا از رفیقات بری گردش؟!» خُب... بابای شیطونِ من بدش نمی
پنجاه و سوم ـ یاسین - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 22:49
چهارمین گروهی که من توش ساز می زدم، یه گروه سه نفره بود که به اصرار من تشکیل شد. اول فقط من و یاسین بودیم و دوئت کار می کردیم؛ پارسا بعدن بهمون اضافه شد که توی یه پومودوروی دیگه مینویسمش. یاسین سبزه بود و موهای صاف و چهره جذابی داشت، خیلی خوب ساز می زد و صدای خوبی هم داشت؛ چند سال از من بزرگتر بود
چهل و نهم ـ اشکان - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 13:14
اشکان هیکلی بود و موهای فرفریِ پُرپُشت داشت که وقتی تابستونا بلندشون می کرد شبیه مارسلو، فوتبالیست برزیلی می شد! خیلی بچه عجیب غریبی بود و راستش، من خیلی ازش خوشم نمیومد: بد دهن بود و زیاد توهین می کرد و من همیشه یه جورایی سعی می کردم ازش فاصله بگیرم. خونه اشکان اینا توی محله ما بود، اما خیلی به ما
چهل و هفتم ـ دانیال محمدی - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 0:33
دانیال محمدی اردیبهشتیه، مهربون و بی آزاره و من از صمیم قلب دوستش دارم؛ توی محله هیچ کس نمی دونه که بابای دانیال چی کاره س و خودش هم به کسی نمی گه؛ بابا و مامانش هم خیلی اهل رفت و آمد و ارتباط با همسایه ها نیستن؛ الان چند سالیه که دانیال هم مثل پدرش رفته سر یه کاری که هیچ کس نمی دونه چه کاریه و کجا
چهل و هشتم ـ سارا - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 0:33
سارا از اقوام نزدیک منه و از نظر ظاهری و باطنی، از ظریف ترین و شکننده ترین نوع آدم هاست؛ چند سال از من بزرگتره، اصفهان زندگی می کنه و ما سالی یکی دو بار همدیگه رو می بینیم؛ قدیما که مجرد بودم وقتی از اصفهان میومد تهران خونه ما، چند روزی می موند و من فرصت می کردم که هر روز ببرمش تهرانگردی و هر شب بر
چهل و ششم ـ حاجخانوم - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 17:32
حاج خانوم، همسایه دیوار به دیوارمون بود و خیلی پیر بود؛ عینک تهاستکانی داشت و به سختی و با استفاده از عصا راه می رفت؛ بیشتر اوقات روی سکویی که شوهرش قبل از فوتش کنار در خونه درست کرده بود، نشسته بود و با زن های همسایه که از روبروی خونهشون عبور می کردن خوش و بش می کرد؛ اگه من از جلوش رد می شدم حتم
چهل و پنجم ـ امیرحسین - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 14:15
امیرحسین از من بزرگ تر بود و با مادرش تنها زندگی می کرد؛ هیکل متناسبی داشت و صورت و بدنش خیلی عضلانی بود، اهل نماز و روزه بود و بیشتر از این که با ما و همسن و سالای خودش بگرده، با بزرگترها و ریشسفیدای محله دمخور بود؛ بعد از فوت پدر مرحومش، هیچ وقت بدون پیراهن سیاه ندیدمش، حتا شب ها که برای دویدن
چهل و چهارم ـ آرش - تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:56
پسر خوبی بود و دل بزرگی داشت؛ همسن و سال بودیم و از بچگی توی محله با هم همبازی بودیم؛ عاشق یه دختری شد و بدون این که به کسی از رفقا بگه و سر و صدا راه بندازه با خونواده رفت خواستگاریش؛ من بعدن از صمیمیترین رفیقش که رفیق صمیمی من بود (!) شنیدم: شرط ازدواج خانواده دختر این بود که سه دانگ از یه خونه
چهل و سوم ـ مُجی تیرکمون! - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 17:56
مُجی جزو دانش آموزای شرّ مدرسه محسوب می شد؛ اسمش مجتبا بود و دوست داشت بقیه «اُمید» صداش کنن؛ می گفت تلفظ کلمه مجتبا سخته و از این که مردم «مُشتبا» یا حتا «مُژتبا» صداش می کنن خیلی بدش میومد؛ البته تا اون جایی که من یادم میاد کسی به غیر از خودش اُمید صداش نمی کرد (مثل ترانه علیدوستی توی سریال شهرزا
چهل و یکم ـ نیما - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:53
نیما مؤدب و ساکت و درونگرا بود و ساز زدنش خیلی بهتر از حرف زدنش بود؛ در واقع، تا به امروز کسی رو از نزدیک ندیدم که مثل نیما ساز بزنه و باید اعتراف کنم که گاهی اوقات وسط حرف زدن نیما دوست داشتم بهش بگم که نیما جون لطفاً دهنت رو ببند و یکی از اون قطعات معرکه رو برامون اجرا کن. یه گروه موسیقی چهار نفر
چهل و دوم ـ بنیامین و انجیل لوقا! - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:53
قبلا توی مدرسه زیاد دیده بودمش و رفقای مشترک زیادی داشتیم، ولی از وقتی همکلاسی شدیم فهمیدیم چقدر باید با هم رفیق باشیم. بنیامین مثل من به حرف کسی اعتماد نداشت و دنبال سرچشمه هر چیزی بود؛ همیشه قرآن و انجیل همراهش بود و با شور اشتیاق درباره شون صحبت می کرد؛ قدبلند و ترکه ای بود و لب های سرخی داشت؛ ت
چهلم ـ بنده خدایی که اخیرن معروف شده - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 17:36
فکر می کنم حداقل صد نفر دیگه هستن که باید درباره شون بنویسم. آدمایی هستن که دوست دارم درباره شون بنویسم اما به دلایلی فعلا نمی تونم. مثلا یه بنده خدایی هست که اخیرا معروف شده و هر روز تلویزیون نشونش می ده و این بنده خدا هم دوره ای دانشگاه ما بوده و خیلی جاها با هم رفتیم و خیلی کارا با هم کردیم و خی
سی ام ـ ابوالفضل - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:09
اگه اشتباه نکنم، بین همه رفیقای همسن و سال خودم که تقریبا باهاشون صمیمی بودم و از نزدیک می شناختمشون، ابوالفضل از همه زودتر ازدواج کرد. ابوالفضل لاغر و مردنی بود و قد بلندی داشت؛ نسبت به قد و هیکلش روی سرش خیلی مو داشت و دیر به دیر سلمونی می رفت؛ همیشه لباس های چارخونه می پوشید و پیرهنش روی شلوارش
سی و یکم ـ داش عباس! - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:09
داش عباس قدبلنده، کچله، بوره و چشاش قهوه ای روشنه؛ خیلی از کارایی که می کنه واسه م عجیبه، اما کنارش که می شینم و به حرفاش گوش می دم، آرامش عجیبی می گیرم؛ زندگی و زن و بچه رو ول می کنه و می ره سوریه می جنگه؛ تقریبن هر دو ماه یک هفته ایرانه و بقیه ش سوریه س. فکر کردن درباره داش عباس من رو غمگین می کن