صد و شانزدهم ـ آقای امیری
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:37
علی: الان از همه محلههای این شهرِ گُهوکثافت و شلوغوپلوغ متنفرم، اما هیچ وقت نفهمیدم مامان و بابام به غیر از پول، چی تو این شهر دیدن که راضی شدن بیان این جا زندگی کنن.... بخشی از پومودوروی صد و هفت
صد و چهاردهم ـ اللهالله
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:05
پومبا: هی تیمون! تا حالا به این فک کردی که این نقاط درخشانی که بالای سرمون میبینی چی هستن؟ تیمون: نه پومبا فکر نکردم، چون میدونم چی هستن. پومبا: عه؟ خب چی هستن؟ تیمون: اونا کرم شبتابن. کرمای شبتا
صد و یازدهم ـ سلمان
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
امیلی: یه غمی توی این کشور وجود داره، توی شهرها، خیابونا و درختها؛ غمی که نمیشه مخفیش کرد: حقیقتِ تنها بودن.... اما حقیقتها در واقع همون نقطهنظرها هستن... و نقطهنظرها تغییر میکنن.... زندگی سری
صد و دوازدهم ـ محمدرضا
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
من دوست ندارم توی غذاخوری بشینم. از پنجره به کلاغهای کنار جوب نگاه میکنم که انگار دنبال غذا میگردن و فکر میکنم که بیشتر از همه دوست دارم سه تا کلرودیازپوکساید رو بذارم لای یه دستمال کاغذی تمیز، با
صد و سیزدهم ـ ممّدملخ
-
تاریخ: 1398/6/13 ساعت: 13:56
به خاطر لنگای دراز و لاغرش و مدل خاص فوتبال بازی کردنش بهش میگفتیم مَمّدملخ. مَمّدملخ چند سالی از ماها بزرگتر بود و سیاهتر و قدبلندتر؛ همیشه کچل بود و دست و پای خیلی لاغری داشت؛ موقع راه رفتن دستاش
صد و نهم ـ کسرا
-
تاریخ: 1398/3/11 ساعت: 11:52
کسرا بور و هیکلی بود، لباسایی میپوشید که به نظرم عجیبوغریب بودن (بیشتر از همه حالم از این به هم میخورد که بدون جوراب کفش میپوشید) و چند تا بیتکوین داشت که بنا به ادعای خودش، عقل خودش رسیده بود بخ
صد و دهم ـ خانم لاغر و میانسالی با مقنعه سرمهای و مانتوی سیاه
-
تاریخ: 1398/3/11 ساعت: 11:52
هیچ وقت نمیتونم تشخیص بدم کدوم صدا برای کدوم پرندهس، به غیر از کلاغ که البته الان دیگه صداشون رو خیلی کم میشنوم؛ فکر کنم خیلیهاشون از این خرابشده رفته باشن. میگن توی شهر ما زندگی کردن برای کلاغ
صد و هفتم ـ مسعود دوچرخه نداشت
-
تاریخ: 1398/1/14 ساعت: 19:36
قبلن گفتم، اگه تا زمستون مشکلاتت رو حل نکنی معنیش اینه که قراره یه زمستون باهاشون سروکله بزنی. زمستونا هیچ مشکلی حل نمیشه. بیخوابی هست و کابوس، سوز هست و صدای کلاغ... و آدمای خسته و ساکتی که هر روز
صد و هشتم ـ بار دیگر، «شهرامی» که دوست میداشتم
-
تاریخ: 1398/1/14 ساعت: 19:36
مرد انگلیسی: همه داستانو بلدن، ولی هیچ وقت از شنیدنش سیر نمیشن... مثل بچههای کوچیک؛ چون توی ذهنشون داستان رو به خودشون مرتبط میکنن و ما همگی عاشق این هستیم که درباره خودمون بشنویم. فکر میکنیم آدم
نود و هفتم ـ مَمّد نود و هفت!
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:09
چند سالی از من بزرگتره؛ این قدر لاغره که میترسم بهش دست بزنم، البته الان خیلی کمتر میبینمش؛ پولداره، اما آدم شلختهایه، لباسای کهنه میپوشه و همیشه موهای سرش بلند و پُر از شورهس؛ زیاد کار میکنه؛
نود و هشتم ـ ماهان
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:09
ماهان , رو با موها و ریش بلند و بههمریختهش تصور کنید: فک کنم حداقل سهچهار ساله سلمونی نرفته، هرازچندگاهی البته یه دستی به صورتش میکشه؛ همون کت سیاهی رو پوشیده که همیشه برای رفتن به جلسههاش میپوشی
نود و نهم ـ امیرمحمد
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:09
امیرمحمد , دانشجوی همون خرابشدهای بود که توش درس خوندم، خیلی قبلتر از من وارد دانشگاه شده بود و همدورهایهاش همه فارغالتحصیل شده بودن؛ من اواسط دوره باهاش آشنا شدم؛ به غیر از وقتایی که سر کلاسا با
صدم ـ تو، که نمیشناسمت، یا: یک طوفان عجیب!
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:09
تو یه آدم معمولی هستی، با یه عالمه راز... یکی مثل آدمای دیگه... یکی مثل صدهزار نفر دیگه. پدر و مادرت، مثل همه پدر مادرا، از موادی که بهشون میرسه تغذیه میشن و تو رو به دنیا میارن. فراموش نکن که تو هم
صد و یکم ـ عبدالله
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:09
عبدالله , لاغر و کوتاه بود، پوست تیره و صورت استخونی داشت و وقتی ماشینش رو استارت میزد، هزار تا مرغ و خروس از زیرش به این طرف و اون طرف فرار میکردن. عبدالله , روی ابرها زندگی میکرد؛ نه به شکل استعاری،
صد و دوم ـ صادق
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:09
ماری: انگار آدمبزرگا مخلوطی از غمها و ترسها هستن... تابش ابدی ذهن بیآلایش (۲۰۰۴) آروم آروم داره ازش خوشم میاد: صادق , از اون آدماییه که طول میکشه بشناسیشون و تو دلت جا باز کنن؛ آدم مرتب و تمیز
صد و سوم ـ یک شبِ جهنمی با ابراهیم
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:09
رِی: همین الان یه جایی توی لندن، یه درخت کریسمس هست که زیرش چند تا هدیه هست که هرگز باز نمیشن؛ اگه از این ماجرا زنده بیرون اومدم میرم اون خونه رو پیدا میکنم، از مادری که توی اون خونهس عذرخواهی می
صد و چهارم ـ عمه یاسمن
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:09
عمه یاسمن ,، عمه یکی از دوستای نزدیکمه و خیلی گردن من حق داره؛ خیلی کمسنوسالتر از چیزی که هست نشون میده، خیلی شادوشنگوله و همیشه بوی شکلات میده؛ همیشه مانتوی بلند و مشکیِ گشاد میپوشه با کتونیهای
صد و پنجم ـ سالار
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:09
سالار , تپل و بور بود، به نظر من آدم لاتولوت و بددهنی بود و هزار جور خلاف و کثافتکاری داشت؛ اوایل دبیرستان با هم آشنا شدیم و همیشه یه سلاماحوالپرسی مختصری داشتیم، اما تا بعد از دبیرستان خیلی با همد
صد و ششم ـ مسافر
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 18:09
دمدمای غروب بود، الیگودرز بودم و برای انجام یه پروژهای باید میرفتم یه منطقهای خارج از شهر. راننده توضیح داد که جادهای که قراره ازش عبور کنیم، یه جاده خاکی و بدمسیره؛ فکر کردم با این حرفا حتمن می
هفتاد و ششم ـ رضا
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 5:40
رضا برنامه نویسه و به واسطه اوقاتی که با هم گذروندیم، نسبتن همدیگه رو می شناسیم؛ مجموعه ویژگی هایی که داره باعث شده فکرم مشغولش باشه و دنبال بهونه هایی بگردم که بیشتر باهاش رابطه داشته باشم و بشناسمش: با این که رضا عینکی نیست، هر وقت می بینمش یاد پوسترای توی عینک فروشیا می افتم: چهره سینمایی و جذابی...